تبليغاتX
قوقولیستان

قوقولیستان

وبلاگ من | پست الكترونيك | آرشیو مطالب | طراح قالب


پیام مدیریت

شعرو هنر .....


تصاویر تصادفی زیبا


جستجوگر


در سایت ما
در سایت های دیگر


لينکدوني

آلبوم عکس هنرمندان قوقولیستان(بابایی)

آمار و امکانات





قیصر امین پور

1338 -  تولد در گتوند ‌خوزستان . دوم ارديبهشت
44 - 1343 - تحصيل در مكتبخانه
49-1345 ? تحصيلات ابتدايي در گتوند
57-1350 ? تحصيلات دوره راهنمايي و دبيرستان در دزفول
1357- پذيرفته شدن در رشته دامپزشكي دانشگاه تهران
1358- انصراف از رشته دامپزشكي و ورود به دانشگاه تهران ، همكاري در شكل گيري حوزه انديشه و هنر اسلامي                                
71-1360 ? دبيري شعر هفته‏نامه سروش
62-1360 ? تدريس در مدرسه راهنمايي

 

چند شعر برگزیده از زنده یاد

قیصر امین پور

غزل دلتنگی


هر چند که دلتنگ تر از تنگ بلورم
با کوه غمت سنگ تر از سنگ صبورم
اندوه من انبوه تر از دامن الوند
بشکوه تر از کوه دماوند غرورم
یک عمر پریشانی دل بسته به مویی است
تنها سر مویی ز سر موی تو دورم
ای عشق به شوق تو گذر می کنم از خویش

 قیصر امین پور>بابایی محمود
تو قاف قرار من و من عین عبورم
بگذار به بالای بلند تو ببالم
کز تیره ی نیلوفرم و تشنه ی نورم

 

 

نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم آبان 1386 توسط قوقولی(بابایی محمود) | لينك ثابت |

حسین پناهی

 

اولين و آخرين

خورشيد جاودانه مي درخشد در مدار خويش
مانيم كه يا جاي پاي خود مي نهيم و غروب مي كنيم
هر پسين
اين روشناي خاطر آشوب در افق هاي تاريك دوردست
نگاه ساده فريب كيست كه همراه با زمين
مرا به طلوعي دوباره مي كشاند ؟
اي راز
اي رمز
اي همه روزهاي عمر مرا اولين و آخرين

نوشته شده در یکشنبه سیزدهم آبان 1386 توسط قوقولی(بابایی محمود) | لينك ثابت |

حسین منزوی

 

غزل 105

 

 

چگونه بال زنم تا به ناكجا كه تويي

بلندمي پرم اما ، نه آن هوا كه تويي
 

تمام طول خط از نقطه ي كه پر شده است 
 

از ابتدا كه تويي تا به انتها كه تويي
 

ضمير ها بدل اسم اعظم اند همه 
 

از او و ما كه منم تا من و شما كه تويي
 

تويي جواب سوال قديم بود و نبود 
 

چنانچه پاسخ هر چون و هر چرا كه تويي
 

به عشق معني پيچيده داده اي و به زن 
 

قديم تازه و بي مرز بسته تا كه تويي
 

به رغم خار مغيلان نه مرد نيم رهم
ا

ز اين سغر همه پايان آن خوشا كه تويي

جدا از اين من و ما و رها ز چون و چرا 
 

كسي نشسته در آنسوي ماجرا كه تويي
 

نهادم آينه اي پيش روي آينه ات 
 

جهان پر از تو و من شد پر از خدا كه تويي
 

تمام شعر مرا هم ز عشق دم زده اي 
 

نوشته ها كه تويي نانوشته ها كه تويي

 

 

 

غزل 104

 

مرا نديده بكيريد و بگذريد از من 
 

كه جز ملال نصيبي نميبريد از من 
 

زمين سوخته ام نا اميد و بي بركت 
 

كه جز مراتع نفرت نمي چريد از من 
 

عجب كه راه نفس بسته ايد بر من و باز 
 

در انتظار نفس هاي ديگريد از من 
 

خزان به قيمت جان جار مي زنيد اما 
 

بهار را به پشيزي نمي خريد از من 
 

شما هر آينه ، آيينه ايد و من همه آه 
 

عجيب نيست كز اينسان مكدريد از من 
 

نه در تبري من نيز بيم رسوايي است 
 

به لب مباد كه نامي بياوريد از من 
 

اگر فرو بنشيند ز خون من عطشي
 

چه جاي واهمه تيغ از شما وريد از من 
 

چه پيك لايق پيغمبري به سوي شماست ؟
 

شما كه قاصد صد شانه بر سريداز ممن

برايتان چه بگويم زياده بانوي من 
 

شما كه با غم من آشناتريد از من

 

نوشته شده در یکشنبه سیزدهم آبان 1386 توسط قوقولی(بابایی محمود) | لينك ثابت |

گراناز موسوی شاعری نو (متولد 1352)

 

حرف هاي روپوش سرمه ای

حتا تمام ابرهاي جهان را به تن كنم
باز ردايي به دوشم مي افكنند
تا برهنه نباشم
اين جا نيمه ي تاريك ماه است
دستي كه سيلي مي زند
نمي داند
گاهي ماهي تنگ
عاشق نهنگ مي شود
بي هوده سرم داد مي كشند
نمي دانند
ديگر ماهي شده ام
و رودخانه ات از من گذشته است
نمي خواهم بيابان هاي جهان را به تن كنم
و در سياره اي كه هنوز رصد نكرده اند
                                                نفس بكشم
حتا اگر باد را به انگشت نگاري ببرند
رد بوسه ات را پيدا نمي كنند

به كوچه بايد رفت
گرچه ماشين ها از ميان ما و آفتاب مي گذرند
به كوچه بايد رفت
اين همه آسمان در پنجره جا نمي شود.

مي خواهم در جنوبي ترين جاي روحت
                                        آفتاب بگيرم
چراغ سقفي به درد شيطان هم نمي خورد
آن كه پرده را مي كشد
                                نمي داند
 هميشه صداي كسي كه آن سوي خط ايستاده
                                                فردا مي رسد
بگذار هر چه مي خواهند
                                 چفت در را بيندازند
امشب از نيمه ي تاريك ماه مي آيم
 وتمام پرده ها و رداها را
تكه تكه خواهم كرد
بگذار براي بادبادك و شب تاب هم
اتاقي حوالي جهنم اجاره كنند
من هم خواهم رفت
مي خواهم پيراهنم را به آفتاب بدهم.                     ارديبهشت 1376

نوشته شده در یکشنبه سیزدهم آبان 1386 توسط قوقولی(بابایی محمود) | لينك ثابت |

شعر هایی از گراناز موسوی

 

حرف هاي روپوش سرمه ای

حتا تمام ابرهاي جهان را به تن كنم
باز ردايي به دوشم مي افكنند
تا برهنه نباشم
اين جا نيمه ي تاريك ماه است
دستي كه سيلي مي زند
نمي داند
گاهي ماهي تنگ
عاشق نهنگ مي شود
بي هوده سرم داد مي كشند
نمي دانند
ديگر ماهي شده ام
و رودخانه ات از من گذشته است
نمي خواهم بيابان هاي جهان را به تن كنم
و در سياره اي كه هنوز رصد نكرده اند
                                                نفس بكشم
حتا اگر باد را به انگشت نگاري ببرند
رد بوسه ات را پيدا نمي كنند

به كوچه بايد رفت
گرچه ماشين ها از ميان ما و آفتاب مي گذرند
به كوچه بايد رفت
اين همه آسمان در پنجره جا نمي شود.

مي خواهم در جنوبي ترين جاي روحت
                                        آفتاب بگيرم
چراغ سقفي به درد شيطان هم نمي خورد
آن كه پرده را مي كشد
                                نمي داند
 هميشه صداي كسي كه آن سوي خط ايستاده
                                                فردا مي رسد
بگذار هر چه مي خواهند
                                 چفت در را بيندازند
امشب از نيمه ي تاريك ماه مي آيم
 وتمام پرده ها و رداها را
تكه تكه خواهم كرد
بگذار براي بادبادك و شب تاب هم
اتاقي حوالي جهنم اجاره كنند
من هم خواهم رفت
مي خواهم پيراهنم را به آفتاب بدهم.                     ارديبهشت 1376

نوشته شده در یکشنبه سیزدهم آبان 1386 توسط قوقولی(بابایی محمود) | لينك ثابت |

احمد شاملو

از مرگ ' من سخن گفتم

چندان كه هياهوي سبز بهاري ديگر
از فرا سوي هفته ها به گوش آمد،
با برف كهنه
كه مي رفت
از مرگ
من
سخن گفتم.
و چندان كه قافله در رسيد و بار افكند
و به هر كجا
بر دشت
از گيلاس بنان
آتشي عطر افشان بر افروخت،
با آتشدان باغ
از مرگ
من
سخن گفتم.
***
غبار آلود و خسته
از راه دراز خويش
تابستان پير
چون فراز آمد
در سايه گاه ديوار
به سنگيني
يله داد
و كودكان
شادي كنان
گرد بر گردش ايستادند
تا به رسم ديرين
خورجين كهنه را
گره بگشايد
و جيب دامن ايشان را همه
از گوجه سبز و
سيب سرخ و
گردوي تازه بيا كند.
پس
من مرگ خوشتن را رازي كردم و
او را
محرم رازي؛
و با او
از مرگ
من
سخن گفتم.

و با پيچك
كه بهار خواب هر خانه را
استادانه
تجيري كرده بود،
و با عطش
كه چهره هر آبشار كوچك
از آن
با چاه
سخن گفتم،

و با ماهيان خرد كاريز
كه گفت و شنود جاودانه شان را
آوازي نيست،

و با زنبور زريني
كه جنگل را به تاراج مي برد
و عسلفروش پير را
مي پنداشت
كه باز گشت او را
انتظاري مي كشيد.

و از آ ن با برگ آخرين سخن گفتم
كه پنجه خشكش
نو اميدانه
دستاويزي مي جست
در فضائي
كه بي رحمانه
تهي بود.
***
و چندان كه خش خش سپيد زمستاني ديگر
از فرا سوي هفته هاي نزديك
به گوش آمد
و سمور و قمري
آسيه سر
از لانه و آشيانه خويش
سر كشيدند،
با آخرين پروانه باغ
از مرگ
من
سخن گفتم.
***


[ادامه مطلب] ...

نوشته شده در یکشنبه سیزدهم آبان 1386 توسط قوقولی(بابایی محمود) | لينك ثابت |

ايمان بياوريم به آغاز فصل سرد ... (فروغ)

و اين منم
زني تنها
در آستانه ي فصلي سرد
در ابتداي درك هستي آلوده ي زمين
و يأس ساده و غمناك آسمان
و ناتواني اين دستهاي سيماني
زمان گذشت
زمان گذشت و ساعت چهار بار نواخت
چهار بار نواخت
امروز روز اول ديماه است
من راز فصل ها را ميدانم
و حرف لحظه ها را ميفهمم
نجات دهنده در گور خفته است
و خاك ? خاك پذيرنده
اشارتيست به آرامش
زمان گذشت و ساعت چهار بار نواخت
در كوچه باد مي آيد
در كوچه باد مي آيد
و من به جفت گيري گلها مي انديشم
به غنچه هايي با ساق هاي لاغر كم خون
و اين زمان خسته ي مسلول
و مردي از كنار درختان خيس ميگذرد
مردي كه رشته هاي آبي رگهايش
مانند مارهاي مرده از دو سوي گلوگاهش
بالا خزيده اند ......


[ادامه مطلب] ...

نوشته شده در یکشنبه سیزدهم آبان 1386 توسط قوقولی(بابایی محمود) | لينك ثابت |

تولدي ديگر (فروغ)

 

همه هستي من آيه تاريكيست
كه ترا در خود تكرار كنان
به سحرگاه شكفتن ها و رستن هاي ابدي خواهد برد
من در اين آيه ترا آه كشيدم آه
من در اين آيه ترا
به درخت و آب و آتش پيوند زدم
زندگي شايد
يك خيابان درازست كه هر روز زني با زنبيلي از آن مي گذرد
زندگي شايد
ريسمانيست كه مردي با آن خود را از شاخه مي آويزد
زندگي شايد طفلي است كه از مدرسه بر ميگردد
زندگي شايد افروختن سيگاري باشد در فاصله رخوتناك دو همآغوشي
يا عبور گيج رهگذري باشد 
كه كلاه از سر بر ميدارد
و به يك رهگذر ديگر با لبخندي بي معني مي گويد صبح بخير
زندگي شايد آن لحظه مسدوديست
كه نگاه من در ني ني چشمان تو خود را ويران مي سازد
و در اين حسي است
كه من آن را با ادراك ماه و با دريافت ظلمت خواهم آميخت
در اتاقي كه به اندازه يك تنهاييست
دل من
كه به اندازه يك عشقست
 به بهانه هاي ساده خوشبختي خود مي نگرد
به زوال زيباي گلها در گلدان
 به نهالي كه تو در باغچه خانه مان كاشته اي
و به آواز قناري ها
 كه به اندازه يك پنجره مي خوانند
 آه ...
سهم من اينست
سهم من اينست
سهم من
آسمانيست كه آويختن پرده اي آن را از من مي گيرد
سهم من پايين رفتن از يك پله متروكست
و به چيزي در پوسيدگي و غربت واصل گشتن
سهم من گردش حزن آلودي در باغ خاطره هاست
و در اندوه صدايي جان دادن كه به من مي گويد
دستهايت را دوست ميدارم
دستهايم را در باغچه مي كارم
 سبز خواهم شد مي دانم مي دانم مي دانم
و پرستو ها در گودي انگشتان جوهريم
تخم خواهند گذاشت
گوشواري به دو گوشم مي آويزم
از دو گيلاس سرخ همزاد
و به ناخن هايم برگ گل كوكب مي چسبانم
كوچه اي هست كه در آنجا
پسراني كه به من عاشق بودند هنوز
با همان موهاي درهم و گردن هاي باريك و پاهاي لاغر
 به تبسم معصوم دختركي مي انديشند كه يك شب او را باد با خود برد
كوچه اي هست كه قلب من آن را
از محله هاي كودكيم دزديده ست
سفر حجمي در خط زمان
و به حجمي خط خشك زمان را آبستن كردن
حجمي از تصويري آگاه
كه ز مهماني يك آينه بر ميگردد
و بدينسانست
كه كسي مي ميرد
و كسي مي ماند
هيچ صيادي در جوي حقيري كه به گودالي مي ريزد مرواريدي صيد نخواهد كرد
من
پري كوچك غمگيني را
مي شناسم كه در اقيانوسي مسكن دارد
و دلش را در يك ني لبك چوبين
مي نوازد آرام آرام
پري كوچك غمگيني كه شب از يك بوسه مي ميرد
و سحرگاه از يك بوسه به دنيا خواهد آمد...


[ادامه مطلب] ...

نوشته شده در یکشنبه سیزدهم آبان 1386 توسط قوقولی(بابایی محمود) | لينك ثابت |

آلبوم عکس هنرمندان قوقولیستان(بابایی)

سلامممم

خوفین که؟؟؟

میگم من واسه این وبلاگم یه آلبوم عکسم درست کردم که ایشالا کاملش میکنم برین ببینین و کمکم کنین

ممنون

الان این پایینه و البته تو لینک هامم هسششششش

آلبوم عکسهای قوقولیستان

http://www.albomeghooli.blogfa.com

نوشته شده در پنجشنبه دهم آبان 1386 توسط قوقولی(بابایی محمود) | لينك ثابت |

ای ادم ها شعری برتر از نیما

آی آدمها
آی آدمها که بر ساحل نشسته شاد و خندانید!
یک نفر در آب دارد میسپارد جان.
یک نفر دارد که دست و پای دائم میزند
روی این دریای تند و تیره و سنگین که میدانید.
آن زمان که مست هستید از خیال دست یابیدن به دشمن
آن زمان که پیش خود بیهوده پندارید
که گرفتستید دست ناتوانی را
تا توانایی بهتر را پدید آرید،
آن زمان که تنگ میبندید
بر کمرهاتان کمربند،
در چه هنگامی بگویم من؟
یک نفر در آب دارد میکند بیهوده جان قربان!
آن آدمها که بر ساحل بساط دلگشا دارید!
نان به سفره ،جامه تان بر تن؛
یک نفر در آب میخواند شما را .
موج سنگین را به دست خسته میکوبد
باز میدارد دهان با چشم از وحشت دریده
سایه هاتان را ز راه دور دیده
آب را بلعیده در گود کبود و هر زمان بی تابیش افزون
می کند زین آبها بیرون
گاه سر،گه پا .
آی آدمها!
او ز راه دور این کهنه جهان را باز میپاید
میزند فریاد و امید کمک دارد
آی آدمها که روی ساحل آرام در کار تماشایید!
موج میکوبد به روی ساحل خاموش
پخش میگردد چنان مستی به جای افتاده،بس مدهوش
میرود نعره زنان،وین بانگ باز از دور می آید:
_"آی آدمها" .....
و صدای باد هر دم دلگزاتر
در صدای باد بانگ او رهاتر
از میان آبهای دور و نزدیک
باز در گوش این نداها
"آی آدمها".......

 

نوشته شده در پنجشنبه دهم آبان 1386 توسط قوقولی(بابایی محمود) | لينك ثابت |

نیما....

ری را
 


« ری را»...صدا می آید امشب
از پشت « کاچ» که بند آب
برق سیاه تابش تصویری از خراب
در چشم می کشاند.
گویا کسی است که می خواند...

اما صدای آدمی این نیست.
با نظم هوش ربایی من
آوازهای آدمیان را شنیده ام
در گردش شبانی سنگین؛
زاندوه های من
سنگین تر.
و آوازهای آدمیان را یکسر
من دارم از بر.

یکشب درون قایق دلتنگ
خواندند آنچنان؛
که من هنوز هیبت دریا را
در خواب
می بینم.

ری را. ری را...
دارد هوا که بخواند.
درین شب سیا.
او نیست با خودش،
او رفته با صدایش اما
خواندن نمی تواند.



ماخ اولا

«ماخ اولا» پیکره‌ی رود بلند
می‌رود نامعلوم
می‌خروشد هر دم
می‌جهاند تن، از سنگ به سنگ،
چون فراری شده‌یی
(که نمی‌جوید راه هموار)
می‌تند سوی نشیب
می‌شتابد به فراز
می‌رود بی‌سامان؛
با شب تیره، چو دیوانه که با دیوانه.

رفته دیری‌ست به راهی کاو راست،
بسته با جوی فراوان پیوند
نیست ــ دیری‌ست ــ بر او کس نگران
و اوست در کار سراییدن گنگ
و اوفتاده‌ست ز چشم دگران
بر سر دامن این ویرانه.

با سراییدن گنگ آبش
ز آشنایی «ماخ اولا» راست پیام
وز ره مَقصد معلومش حرف است.
می‌رود لیکن او
به هر آن ره که بر آن می‌گذرد
همچو بیگانه که بر بیگانه.

می‌رود نامعلوم
می‌خروشد هر دم
تا کجاش آبشخور
همچو بیرون‌شدگان از خانه.

نوشته شده در پنجشنبه دهم آبان 1386 توسط قوقولی(بابایی محمود) | لينك ثابت |

اشعار نیما یوشیج

          خانه ام ابری ست
 


خانه ام ابری ست...
خانه ام ابری ست
یکسره روی زمین ابری ست با آن.

از فراز گردنه خرد و خراب و مست
باد میپیچد.
یکسره دنیا خراب از اوست
و حواس من!
آی نی زن که تو را آوای نی برده ست دور از ره کجایی؟

خانه ام ابری ست اما
ابر بارانش گرفته ست.
در خیال روزهای روشنم کز دست رفتندم،
من به روی آفتابم
می برم در ساحت دریا نظاره.
و همه دنیا خراب و خرد از باد است
و به ره ، نی زن که دائم می نوازد نی ، در این دنیای ابراندود
راه خود را دارد اندر پیش.

نوشته شده در پنجشنبه دهم آبان 1386 توسط قوقولی(بابایی محمود) | لينك ثابت |

می خواهی از من بشنوی که شعر در حد بسیار اعلای خود چه چیز است؟ حسی که بالقوه با انسان بوده, میلیون ها سال کشیده و با کار انسان خرده خرده آشکار شده است.

نیما


در سال 1315 هجری ,ابراهیم نوری- مرد شجاع و عصبانی - از افراد یکی از دودمانهای قدیمی شمال ایران محسوب می شد.
من پسر بزرگ او هستم .پدرم در این ناحیه به زندگانی کشاورزی و گله داری خود مشغول بود.
در پاییز همین سال , زمانی که او در مسقط الراس ییلاقی خو " یوش" منزل داشت, من به دنیا آمدم.پیوستگی من از طرف جده به گرجی ها ی متواری از دیرزمانی در این سرزمین می رسد.
زندگی بدوی من در بین شبانان و ایلخی بانان گذشت که به هوای چراگاه به نقاط دور ییلاق - قشلاق می کنند و شب بالای کوه ها ساعات طولالنی با هم به دور آتش جمع می شوند.
از تمام دوره ی بچگی خود , من به جز زدوخوردهای وحشیانه و چیزهای مربوط به زندگی کوچ نشینی و تفریحات ساده ی آنها در آرامش یکنواخت و کور و بی خبر از همه جا ,چیزی به خاطر ندارم...
 

از کتاب برگزیده ی آثار نیما /زندگی نوشت خود شاعر .ص:9

نوشته شده در پنجشنبه دهم آبان 1386 توسط قوقولی(بابایی محمود) | لينك ثابت |

                              نیما

نوشته شده در پنجشنبه دهم آبان 1386 توسط قوقولی(بابایی محمود) | لينك ثابت |

فروغ

                             

                            

نوشته شده در پنجشنبه دهم آبان 1386 توسط قوقولی(بابایی محمود) | لينك ثابت |

نوشته هاي پيشين

مجموعه برتر غم پنهان فروغ فرخ زاد بابايي محمود و مه در گچساران تنها ترین ها خدا را دارند حال خدا که تنهاست که را دارد؟؟؟؟ کاش هیشکی تنها نبود اشعاری نو برای نو اندیشان (چی گفتم ؟؟!!) قیصر امین پور حسین پناهی +


نکته امروز:

منوي اصلي

وبلاگ من
پست الكترونيك
آرشیو مطالب

آرشيو موضوعي

فروغ
داستان دروغستان
لطایف بیمزه
ضمیمه دوستی
دل نویسنده یهنی بابایی گرفته
شر و ور


آرشيو

آبان 1387
مهر 1387
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
شهریور 1386
مرداد 1386


لينکستان

پسر20
رنگ پر پرستوی عشق
آلبوم عکسهای هنرمندان قوقولیستان(بابایی محمود)
زيبا خانووميه خودوم
نسیم بهاری
مهربووون
بابایی محمود
امام زمان-بابایی محمود
عاطفه ..
سایت کانون قران و عترت دانشگاه گچساران
قالب وبلاگ رایگان و حرفه ای ترین قالب ها

نويسندگان


طراح قالب

Designer
Powered By
BLOGFA

Template Designer: Themeweblog.blogfa.com