تبليغاتX
قوقولیستان

قوقولیستان

وبلاگ من | پست الكترونيك | آرشیو مطالب | طراح قالب


پیام مدیریت

شعرو هنر .....


تصاویر تصادفی زیبا


جستجوگر


در سایت ما
در سایت های دیگر


لينکدوني

آلبوم عکس هنرمندان قوقولیستان(بابایی)

آمار و امکانات





 

سلام

حالا هي بيايد و شهرمونو مسخره كنين

حالا اين عكسو بيبين تا كو..بسوزه

خال ميكنيااااا

اين عكس توسط يه بچا گرفته شدسبيبين و برو واسه همشهريات تعريف كن

 

 غروب گچساران

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم آبان 1387 توسط قوقولی(بابایی محمود) | لينك ثابت |

مجموعه برتر

من را به غیر عشق به نامی صدا نکن

غم را دوباره وارد این ماجرا نکن

بیهوده پشت پا به غزلهای من نزن

با خاطرات خوب من اینگونه تا نکن

موهات را ببند دلم را تکان نده

در من دوباره فتنه و بلوا به پا نکن

من در کنار توست اگر چشم وا کنی

خود را اسیر پیچ و خم جاده ها نکن

بگذار شهر سرخوش زیبائیت شود

تنها به وصف آینه ها اکتفا نکن

امشب برای ماندنمان استخاره کن

اما به آیه های بدش اعتنا نکن....


برگزیده از وبلاگ : آشیانه ای برای عشق

نوشته شده در دوشنبه بیستم آبان 1387 توسط قوقولی(بابایی محمود) | لينك ثابت |

غم پنهان

تو می رسی و غمی پنهان همیشه پشت سرت جاری

همیشه طرح قدم هایت شبیه روز عزاداری

تو می نشینی و بین ما نشسته پیکر مغمومی

غریب وخسته و خاک آلود؛ به فکر چاره ناچاری

شبیه جنگل انبوهی که گر گرفته از اندوهِ -

هجوم لشکر چنگیزی... گواهت این غم تاتاری

بیا و گریه نکن در خود که شانه های زمین خیسند

مرا تحمل باران نیست؛ تو را شهامت خودداری

همین که چشم خدا باز است به روی هرچه که پیش آید

ببین چه مرهم  شیرینیست  برای سختی و دشواری!!

کمی پرنده اگر باشی در آسمان دلم هستی

رفیق ماهی و مهتابی؛عزیز سرو وسپیداری...

چقدر منتظرت بودم !ببینمت کمی آسوده...

دوباره آمده ای اما؛ همان همیشه عزاداری!

به نقل از وبلاگ : http://www.divarha.persianblog.ir

نوشته شده در دوشنبه بیستم آبان 1387 توسط قوقولی(بابایی محمود) | لينك ثابت |

فروغ فرخ زاد

پاییز

کاش چون پاییز بودم... کاش چون پاییز بودم

کاش چون پاییز خاموش و ملال انگیز بودم

برگ های آرزوهایم یکایک زرد می شد

آفتاب دیدگانم سرد می شد

آسمان سینه ام پر درد می شد

ناگهان توفان اندوهی به جانم چنگ می زد،

اشک هایم همچو باران

دامنم را رنگ می زد

وه چه زیبا بود اگر پاییز بودم

وحشی و پر شور و رنگ آمیز بودم

نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم مهر 1387 توسط قوقولی(بابایی محمود) | لينك ثابت |

بابايي محمود و مه در گچساران

بابايي محمود

 

از پايين(مجيد)(مهران)(بابك)

 

نوشته شده در سه شنبه نهم بهمن 1386 توسط قوقولی(بابایی محمود) | لينك ثابت |

تنها ترین ها خدا را دارند حال خدا که تنهاست که را دارد؟؟؟؟

ز غصه ناتوانم، با که گويم؟ ز دلتنگي به جانم با که گويم؟ ز بي‌ياري به جانم، با که گويم؟ ز

تنهايي ملولم، چند نالم؟ نمي‌دارم، ندانم با که گويم؟ به عالم در، ندارم غمگساري ولي پيش

که خوانم؟ با که گويم؟ ز غصه صدهزاران قصه دارم ميان خون تپانم، با که گويم؟ چو مرغ نيم

بسمل در غم يار ز محنت همچنانم، با که گويم؟ فتاده چون بود در دام صيدي؟ 6 به کام

دشمنانم، با که گويم؟ به کام دوستان بودم، کنون باز 7 ز هستي در زيانم، با که گويم؟ مرا از

زندگاني نيست سودي 8 ز بودش در فغانم، با که گويم؟ همه بيداد بر من از عراقي است

نوشته شده در یکشنبه شانزدهم دی 1386 توسط قوقولی(بابایی محمود) | لينك ثابت |

کاش هیشکی تنها نبود

من از خدا خواستم، نغمه هاي عشق مرا به گوشت برساند تا لبخند مرا

هرگز فراموش نكني و ببيني كه سايه ام به دنبالت است تا هرگز نپنداري

تنهايي. ولي اكنون تو رفته اي ، من هم خواهم رفت فرق رفتن تو با من اين ا

ست كه من شاهد رفتن تو هستم سلاممممممممممم خوبین همه؟؟ ب

ابایی محمودم چطوراییین ؟؟؟با برفو بارون چیکار میکنین؟؟؟با امتحانات

چیکار میکنین؟؟؟ حالا دانشگاه یا دبیرستان ....... راسشو بخواین من تو

فرجه های دانشگام رفتم خونمون یعنی اصفهان اولین جایی که رفتم تو

کافی نت بوود به امیده اینکه برم یکیو که مثله خودم تنهاست ببینمو باش ب

چتم آخه خلی میخوامش .... باش چتیدم دیدم خیلی داغونه آخه یه دختر تو ا

ین سن چرا باید اینجور باشه آخه خدا جووون قربووونت بشم این چه خکمتیه

که ماها ازش سر در نمیاریم آدما هرچی بزرگتر میشن مشکلاشونم باشون ب

زرگ میشه من با زیبا جوون چت کردم آره زیبا همون خانومه محترم مدیر

وبلاگ زیبا _آر خیلی داغووون بود خب من باشش حرفیدم نمیدونم خالا چی

میشه اون که به آندازه ی کافی ناراحت بود تازه منم بهش اضافه شدم منم ن

اراحتش کردم آخه یکی نیست به من بگه آخه بابایی واسه چی اون بنده خدا ر

و ناراحت کردی من میخوام بیاد آخه رفته خیلی وقته نیومده حتی دیگه آپ

هم نکرده وبشو میگم الان دلم مثله یه نخم مرغ گندیده شده که هرخی

کسی سراغش نیاد بدتر میشه یروزیم میشکنه............ کاش من تنهای تنها

میشدما اون اینخوری غصه نمیخورد آخه اون هنوز 20 سالشم نشده که آدم ب

گه خب میتونه با تنهاییش کنار بیاد من از اونشب تا حالا فقط براش دعا میکنم ب

هش میگم آخه خانومی آدم که تنها نمیشه خب خدارا داره دیگه کی بهتر از ا

ون من بد میگم؟؟؟؟ خدایا خودت بگو تو مواظب زیبا نیسی؟؟؟ خب بهش ب

گووو که بدوونه یکب اون بالاست و دووسش داره تازه منم همیشه براش دعا

میکنم اون تنها نیسسس یعنی باید این فکرو بکنه زیبا من میخوام بیای و بازم تو وبت مطلب بزاری به خدا اگه این کارا نکنی ................منم ......... میرم

مثله خودت وبو تنها میزارم اصلا میرم تو تنهایی خودم اصلا میشم مثله

خودت با هیشکش نمیحرفم منو هم ببخش اگه یه موقع یه چیزی گفتم ن

اراحتت کردم من قصدی نداشتم شاید بگه این پسره هم مثله بقیست یه آ

دمه بیخودی که خودشو فقط دووست داره اما اشتباه میکنیییی بیا بازم بیا ب

یاپ من ازت یه کاری میخوام بکنی بیای و با هم یه وبلاگ تشکیل بدیم و ت

نهاییامون رو تقسیم کنی هرچی غصه داشتی ماله من و شادیت ماله

خودت منم غصه هم ماله خودمو شهدیهام ماله تو قربوووونه اونکه نمیزاره

کسی تنها باشه از همه ممنونم خدا یارو نگهداره همه بای ی ی ی ی ی ی

نوشته شده در یکشنبه شانزدهم دی 1386 توسط قوقولی(بابایی محمود) | لينك ثابت |

اشعاری نو برای نو اندیشان (چی گفتم ؟؟!!)

        زمـــــزمــه

من همان شبان ِ عاشقم

سینه چاک و ساکت و غریب

بی تکلّف و رها

در خراب ِ دشتهای دور

ساده و صبور

یک سبد ستاره چیده ام برای تو

یک سبد ستاره

کوزه ای پُر آب

دسته ای گل از نگاه ِ آفتاب

یک رَدا برای شانه های مهربان تو!

در شبان ِ سرد

چارُقی برای گامهای پُر توان ِ تو

در هجوم درد...

من همان بلال ِ الکنم ،  در تلفظ ِ تو ناتوان

وای از این عتاب! آه....

نوشته شده در شنبه دهم آذر 1386 توسط قوقولی(بابایی محمود) | لينك ثابت |

قیصر امین پور

1338 -  تولد در گتوند ‌خوزستان . دوم ارديبهشت
44 - 1343 - تحصيل در مكتبخانه
49-1345 ? تحصيلات ابتدايي در گتوند
57-1350 ? تحصيلات دوره راهنمايي و دبيرستان در دزفول
1357- پذيرفته شدن در رشته دامپزشكي دانشگاه تهران
1358- انصراف از رشته دامپزشكي و ورود به دانشگاه تهران ، همكاري در شكل گيري حوزه انديشه و هنر اسلامي                                
71-1360 ? دبيري شعر هفته‏نامه سروش
62-1360 ? تدريس در مدرسه راهنمايي

 

چند شعر برگزیده از زنده یاد

قیصر امین پور

غزل دلتنگی


هر چند که دلتنگ تر از تنگ بلورم
با کوه غمت سنگ تر از سنگ صبورم
اندوه من انبوه تر از دامن الوند
بشکوه تر از کوه دماوند غرورم
یک عمر پریشانی دل بسته به مویی است
تنها سر مویی ز سر موی تو دورم
ای عشق به شوق تو گذر می کنم از خویش

 قیصر امین پور>بابایی محمود
تو قاف قرار من و من عین عبورم
بگذار به بالای بلند تو ببالم
کز تیره ی نیلوفرم و تشنه ی نورم

 

 

نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم آبان 1386 توسط قوقولی(بابایی محمود) | لينك ثابت |

حسین پناهی

 

اولين و آخرين

خورشيد جاودانه مي درخشد در مدار خويش
مانيم كه يا جاي پاي خود مي نهيم و غروب مي كنيم
هر پسين
اين روشناي خاطر آشوب در افق هاي تاريك دوردست
نگاه ساده فريب كيست كه همراه با زمين
مرا به طلوعي دوباره مي كشاند ؟
اي راز
اي رمز
اي همه روزهاي عمر مرا اولين و آخرين

نوشته شده در یکشنبه سیزدهم آبان 1386 توسط قوقولی(بابایی محمود) | لينك ثابت |

حسین منزوی

 

غزل 105

 

 

چگونه بال زنم تا به ناكجا كه تويي

بلندمي پرم اما ، نه آن هوا كه تويي
 

تمام طول خط از نقطه ي كه پر شده است 
 

از ابتدا كه تويي تا به انتها كه تويي
 

ضمير ها بدل اسم اعظم اند همه 
 

از او و ما كه منم تا من و شما كه تويي
 

تويي جواب سوال قديم بود و نبود 
 

چنانچه پاسخ هر چون و هر چرا كه تويي
 

به عشق معني پيچيده داده اي و به زن 
 

قديم تازه و بي مرز بسته تا كه تويي
 

به رغم خار مغيلان نه مرد نيم رهم
ا

ز اين سغر همه پايان آن خوشا كه تويي

جدا از اين من و ما و رها ز چون و چرا 
 

كسي نشسته در آنسوي ماجرا كه تويي
 

نهادم آينه اي پيش روي آينه ات 
 

جهان پر از تو و من شد پر از خدا كه تويي
 

تمام شعر مرا هم ز عشق دم زده اي 
 

نوشته ها كه تويي نانوشته ها كه تويي

 

 

 

غزل 104

 

مرا نديده بكيريد و بگذريد از من 
 

كه جز ملال نصيبي نميبريد از من 
 

زمين سوخته ام نا اميد و بي بركت 
 

كه جز مراتع نفرت نمي چريد از من 
 

عجب كه راه نفس بسته ايد بر من و باز 
 

در انتظار نفس هاي ديگريد از من 
 

خزان به قيمت جان جار مي زنيد اما 
 

بهار را به پشيزي نمي خريد از من 
 

شما هر آينه ، آيينه ايد و من همه آه 
 

عجيب نيست كز اينسان مكدريد از من 
 

نه در تبري من نيز بيم رسوايي است 
 

به لب مباد كه نامي بياوريد از من 
 

اگر فرو بنشيند ز خون من عطشي
 

چه جاي واهمه تيغ از شما وريد از من 
 

چه پيك لايق پيغمبري به سوي شماست ؟
 

شما كه قاصد صد شانه بر سريداز ممن

برايتان چه بگويم زياده بانوي من 
 

شما كه با غم من آشناتريد از من

 

نوشته شده در یکشنبه سیزدهم آبان 1386 توسط قوقولی(بابایی محمود) | لينك ثابت |

گراناز موسوی شاعری نو (متولد 1352)

 

حرف هاي روپوش سرمه ای

حتا تمام ابرهاي جهان را به تن كنم
باز ردايي به دوشم مي افكنند
تا برهنه نباشم
اين جا نيمه ي تاريك ماه است
دستي كه سيلي مي زند
نمي داند
گاهي ماهي تنگ
عاشق نهنگ مي شود
بي هوده سرم داد مي كشند
نمي دانند
ديگر ماهي شده ام
و رودخانه ات از من گذشته است
نمي خواهم بيابان هاي جهان را به تن كنم
و در سياره اي كه هنوز رصد نكرده اند
                                                نفس بكشم
حتا اگر باد را به انگشت نگاري ببرند
رد بوسه ات را پيدا نمي كنند

به كوچه بايد رفت
گرچه ماشين ها از ميان ما و آفتاب مي گذرند
به كوچه بايد رفت
اين همه آسمان در پنجره جا نمي شود.

مي خواهم در جنوبي ترين جاي روحت
                                        آفتاب بگيرم
چراغ سقفي به درد شيطان هم نمي خورد
آن كه پرده را مي كشد
                                نمي داند
 هميشه صداي كسي كه آن سوي خط ايستاده
                                                فردا مي رسد
بگذار هر چه مي خواهند
                                 چفت در را بيندازند
امشب از نيمه ي تاريك ماه مي آيم
 وتمام پرده ها و رداها را
تكه تكه خواهم كرد
بگذار براي بادبادك و شب تاب هم
اتاقي حوالي جهنم اجاره كنند
من هم خواهم رفت
مي خواهم پيراهنم را به آفتاب بدهم.                     ارديبهشت 1376

نوشته شده در یکشنبه سیزدهم آبان 1386 توسط قوقولی(بابایی محمود) | لينك ثابت |

شعر هایی از گراناز موسوی

 

حرف هاي روپوش سرمه ای

حتا تمام ابرهاي جهان را به تن كنم
باز ردايي به دوشم مي افكنند
تا برهنه نباشم
اين جا نيمه ي تاريك ماه است
دستي كه سيلي مي زند
نمي داند
گاهي ماهي تنگ
عاشق نهنگ مي شود
بي هوده سرم داد مي كشند
نمي دانند
ديگر ماهي شده ام
و رودخانه ات از من گذشته است
نمي خواهم بيابان هاي جهان را به تن كنم
و در سياره اي كه هنوز رصد نكرده اند
                                                نفس بكشم
حتا اگر باد را به انگشت نگاري ببرند
رد بوسه ات را پيدا نمي كنند

به كوچه بايد رفت
گرچه ماشين ها از ميان ما و آفتاب مي گذرند
به كوچه بايد رفت
اين همه آسمان در پنجره جا نمي شود.

مي خواهم در جنوبي ترين جاي روحت
                                        آفتاب بگيرم
چراغ سقفي به درد شيطان هم نمي خورد
آن كه پرده را مي كشد
                                نمي داند
 هميشه صداي كسي كه آن سوي خط ايستاده
                                                فردا مي رسد
بگذار هر چه مي خواهند
                                 چفت در را بيندازند
امشب از نيمه ي تاريك ماه مي آيم
 وتمام پرده ها و رداها را
تكه تكه خواهم كرد
بگذار براي بادبادك و شب تاب هم
اتاقي حوالي جهنم اجاره كنند
من هم خواهم رفت
مي خواهم پيراهنم را به آفتاب بدهم.                     ارديبهشت 1376

نوشته شده در یکشنبه سیزدهم آبان 1386 توسط قوقولی(بابایی محمود) | لينك ثابت |

احمد شاملو

از مرگ ' من سخن گفتم

چندان كه هياهوي سبز بهاري ديگر
از فرا سوي هفته ها به گوش آمد،
با برف كهنه
كه مي رفت
از مرگ
من
سخن گفتم.
و چندان كه قافله در رسيد و بار افكند
و به هر كجا
بر دشت
از گيلاس بنان
آتشي عطر افشان بر افروخت،
با آتشدان باغ
از مرگ
من
سخن گفتم.
***
غبار آلود و خسته
از راه دراز خويش
تابستان پير
چون فراز آمد
در سايه گاه ديوار
به سنگيني
يله داد
و كودكان
شادي كنان
گرد بر گردش ايستادند
تا به رسم ديرين
خورجين كهنه را
گره بگشايد
و جيب دامن ايشان را همه
از گوجه سبز و
سيب سرخ و
گردوي تازه بيا كند.
پس
من مرگ خوشتن را رازي كردم و
او را
محرم رازي؛
و با او
از مرگ
من
سخن گفتم.

و با پيچك
كه بهار خواب هر خانه را
استادانه
تجيري كرده بود،
و با عطش
كه چهره هر آبشار كوچك
از آن
با چاه
سخن گفتم،

و با ماهيان خرد كاريز
كه گفت و شنود جاودانه شان را
آوازي نيست،

و با زنبور زريني
كه جنگل را به تاراج مي برد
و عسلفروش پير را
مي پنداشت
كه باز گشت او را
انتظاري مي كشيد.

و از آ ن با برگ آخرين سخن گفتم
كه پنجه خشكش
نو اميدانه
دستاويزي مي جست
در فضائي
كه بي رحمانه
تهي بود.
***
و چندان كه خش خش سپيد زمستاني ديگر
از فرا سوي هفته هاي نزديك
به گوش آمد
و سمور و قمري
آسيه سر
از لانه و آشيانه خويش
سر كشيدند،
با آخرين پروانه باغ
از مرگ
من
سخن گفتم.
***


[ادامه مطلب] ...

نوشته شده در یکشنبه سیزدهم آبان 1386 توسط قوقولی(بابایی محمود) | لينك ثابت |

ايمان بياوريم به آغاز فصل سرد ... (فروغ)

و اين منم
زني تنها
در آستانه ي فصلي سرد
در ابتداي درك هستي آلوده ي زمين
و يأس ساده و غمناك آسمان
و ناتواني اين دستهاي سيماني
زمان گذشت
زمان گذشت و ساعت چهار بار نواخت
چهار بار نواخت
امروز روز اول ديماه است
من راز فصل ها را ميدانم
و حرف لحظه ها را ميفهمم
نجات دهنده در گور خفته است
و خاك ? خاك پذيرنده
اشارتيست به آرامش
زمان گذشت و ساعت چهار بار نواخت
در كوچه باد مي آيد
در كوچه باد مي آيد
و من به جفت گيري گلها مي انديشم
به غنچه هايي با ساق هاي لاغر كم خون
و اين زمان خسته ي مسلول
و مردي از كنار درختان خيس ميگذرد
مردي كه رشته هاي آبي رگهايش
مانند مارهاي مرده از دو سوي گلوگاهش
بالا خزيده اند ......


[ادامه مطلب] ...

نوشته شده در یکشنبه سیزدهم آبان 1386 توسط قوقولی(بابایی محمود) | لينك ثابت |

نوشته هاي پيشين

مجموعه برتر غم پنهان فروغ فرخ زاد بابايي محمود و مه در گچساران تنها ترین ها خدا را دارند حال خدا که تنهاست که را دارد؟؟؟؟ کاش هیشکی تنها نبود اشعاری نو برای نو اندیشان (چی گفتم ؟؟!!) قیصر امین پور حسین پناهی +


نکته امروز:

منوي اصلي

وبلاگ من
پست الكترونيك
آرشیو مطالب

آرشيو موضوعي

فروغ
داستان دروغستان
لطایف بیمزه
ضمیمه دوستی
دل نویسنده یهنی بابایی گرفته
شر و ور


آرشيو

آبان 1387
مهر 1387
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
شهریور 1386
مرداد 1386


لينکستان

پسر20
رنگ پر پرستوی عشق
آلبوم عکسهای هنرمندان قوقولیستان(بابایی محمود)
زيبا خانووميه خودوم
نسیم بهاری
مهربووون
بابایی محمود
امام زمان-بابایی محمود
عاطفه ..
سایت کانون قران و عترت دانشگاه گچساران
قالب وبلاگ رایگان و حرفه ای ترین قالب ها

نويسندگان


طراح قالب

Designer
Powered By
BLOGFA

Template Designer: Themeweblog.blogfa.com